X
تبلیغات
ღ♥ღرفتن برای ماندنღ♥ღ


ღ♥ღرفتن برای ماندنღ♥ღ

به نام او که غزل را آفرید تا تنها بهونه ی تنهایی هام باشه

سلامممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

خوبیییییییییییییییییییییییییییین؟؟؟؟دلم ی عالمه براتون تنگ شدهههههههههههههههههههههههه.....

کنکورم ک عالیییییییییی بود سه رقمی شدم والا دروغم کجا بوده...کی؟من؟؟؟؟ن بابا دروغ؟؟؟

دگ بسه پررو میشین...خخخخ....

دوستتون دارم.....بابای......

نوشته شده در یکشنبه 1392/06/17ساعت 7 PM توسط nafiseh| |

سلااااااام..... خوبید دوسای نازنینم؟؟؟؟؟؟

دلم کلی واسه دنیای نت تنگ شده....

نمی خوام کنکور بدم.....خـــــــــــــــــــــــــــــــــــدا..... واسم کنکور یه کابوسه....

دلیل این که این چند وخ نیومدم وب..... یه سری آدم خیلی اعصابمو بهم ریختن ولی ........ حالا همه چی رو به راهه.....رفتار احمقانه اونا باعث شد بیشتر به فکر کنکور باشم..... یه دوست پیدا کردم که خیلی کمکم می کنه....خیلی بهم انگیزه میده..... خیلی از اعتقاداتمون مثه همه..... اسمش هانیه هستش ......

کلی برنامه واسه بعد کنکور ریختم.....فیلم... کلاسای مختلف...مسافرت....پول تو جیبی بیشتر

همین دیگه...... بسه ......

دوستون دارم....فدای همتون...برا کنکورم دعا کنید....بابای.

نوشته شده در پنجشنبه 1391/06/16ساعت 6 PM توسط nafiseh| |

سلااااااااااااااااااااااام......

دلم واسه خودم تنگ شد...گفتم یه آپ بکنم بد نیس.....

 

امتحانام شروع شده وووووووو... امروز امتحان دینی داشتم.... بد نبود... امتحان بعدی هندسه هستوووووووووو.......و بعدشم امتحانای دیگه..... امتحانا که تموم شه...تازه درس خوندن شروع میشه و باید بخونم واسه کنکور...اینقد بخونم تا چشام این شکلی بشه...>

 

دیگه حوصله ندارم.... دیشب تا صبح داشتم دینی میخوندم..... از خستگی دارم میمیرم....(حالم از درس دینی بهم میخوره.)

 

دوستون دارم....خیلی زیاد ..... به چشاتونم خیلی میاد..... .... ... .. .

 

بابااااااااای.

نوشته شده در دوشنبه 1391/03/01ساعت 11 AM توسط nafiseh| |

سلاااااااااااااااااام..... خوبین عزیزای من؟؟؟؟

فهمیدین چی شد؟؟؟؟؟ دیشب طبق قولی که داده بودم اومدم بلاگفا دیدم نوشته ..... یادم نیس چی نوشته بود.....خلاصه حرفش این بود که نمیتونی وارد سایت بشیو این حرفا....دیگه مجبور شدم امروز بیامو بآپم..............

 

امروز تولدمه و یه عالمه اس ام اس تبریک برام اومده..... تازه امروز عید هم هست ووووو.....

خیلی خوش حالم....... خیلی زیاد...... به تمام دنیا گفتم که تولدمه...... .... ... آدم باید خودشو تحویل بگیره....مگه نه؟؟؟؟؟

امروز اصلا درس نخوندم....چه معنی میده آدم تو روز تولدش درس بخونه........خیلی حال داد...... تازه واسه این که امروز عید بود....امشب داریم میریم خونه یه بنده خدایی .... پس با این حساب تا آخر شب کتابامو باز هم نمیکنم......... ....

داشتم فک میکردم همین دو روز پیش بود  واسه تولدم دوستم بهم کادو داد..........  وای...... .... .. عجب زمات زود میگذره........ .... ... .

ولش بابا....هممون آخرش باید بمیریم....... باید از زندگیمون نهایت استفاده رو...واسه خنده و شادی بیریم..... ... ..

 

راستی از عزرائیل و پرتو هم ممنونم که تولدمو بهم تبریک گفتن....................

 

دووووووووووووووووووستون دارم.........یه عالمه........ فدای همتون....... بابای.

نوشته شده در سه شنبه 1390/08/24ساعت 6 PM توسط nafiseh| |

سلاااااااااااام.... به دوستای نازنینم...... که غیر از پرتو هیچ کدوم نپرسیدن نفیسه مرده؟؟؟؟؟ زندس؟؟؟؟ چرا آپ نمی کنه؟؟؟؟ (دوستای واقعی مشخص شدن)

از بی معرفتا که بگذریم..... راستش من اصلا نت نداشتم که بیام...... خیلی دوس داشتم برای روز اول مهر آپ کنم ولی.....

برای این آپم کسی رو خبر نمی کنم چون نه وقتشو دارم.... نه آپ قشنگیه که بخوام دیگران رو خبر کنم...... پس اگه خدایی نکرده....حواستون نبود...اومدین وبم.... ازم گله نکنید.....

راستی یه خبر که از اولای مهر تو دلمه و می خواستم بگم.....اینکه اولین امتحانی که در سال سوم  توش کمک های غیبی گرفتم.....هندسه بود.... خیلی حال داد....جای همگیتون خالی....... .

واما آپ بعدی..... آپ بعدیم شب ۲۳ آبان چون فرداش ۲۴ ام تولدمه....... ... و واسه ی آپ ۲۳ ام همه رو خبر می کنم...... به صرف شادی و خنده و یه عالمه خوش حالی .... واسه این که تولد منه و ....

و آپ بعدی مصادف میشه با....حدودا..... ظهور آقا...... ....... نه ....شوخی کردم.....نمیدونم....شاید مثه تابستون ماه به ماه آپ کنم.....

وااای ....چه قد حرفیدم....دوس داشتم با تک تک شما بی معرفتا و با پرتو جوووووووونم یه عالمه حرف می زدم.....

 

خب دیگه...من برم فیزیک بخونم که  واسه فردا بدونم حداقل مبحث در مورد چیه.........(البته این شوخیارو جدی نگیرین..... با اعتماد به نفس کامل و خرکی میگم... من درسم عالیه.)

 

همتونو دوس دارم....حتی اونایی که بی معرفتن....فدای همتون..... بابای.... ... .. .

 

نوشته شده در جمعه 1390/08/06ساعت 8 PM توسط nafiseh| |

 

 

پسرک از مادرش پرسید : مادر چرا گریه می کنی ؟

مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزیزم ... نمی دانم.

پسرک نزد پدرش رفت و گفت : بابا .... چرا مامان همیشه گریه می کند ؟ او چه می خواهد ؟

پدرش تنها دلیلی که به ذهنش رسید این بود : همه ی زن ها گریه می کنند .... بی هیچ دلیلی.

پسرک بزرگ شد ولی هنوز از این که زنها خیلی راحت به گریه می افتند متعجب بود.

یک بار در خواب دید که خدا صحبت می کند ... از خدا پرسید : خدایا .. چرا زنها این همه گریه می کنند ؟

خدا جواب داد : من زن را به شکل ویژه ای آفریده ام ... به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند ... به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند ... به دست هایش قدرتی داده ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند..او به کار ادامه دهد ... به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندش عشق بورزد ..حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند ... به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد ... از خطا های او بگذرد و همواره در کنار او باشد ... .و به او اشکی داده ام تا هر هنگام که خواست فرو بریزد ... .این اشک را منحصرا برای او خلق کرده ام تا هر هنگام نیاز داشته باشد بتواند از آن استفاده کند.

زیبایی یک زن در لباسش ... موهایش ... یا اندامش نیست... .

زیبایی زن را باید در چشمانش جست و جو کرد زیرا تنها راه ورود به قلبش آنجاست!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 1390/06/04ساعت 6 PM توسط nafiseh| |

 

مردی نزد روانپزشک رفت و از غمی که در دل داشت برای دکتر گفت...دکتر گفت به فلان سیرک برو آنجا دلقکی هست اینقدر می خندانت تا غمت از یادت برود مرد لبخند تلخی زد و گفت :من همان دلقکم... .

 

 

فکر نکنی وقتی ازت دورم یعنی فراموشت کردم نه فقط دارم بهت فرصت می دم تا دلت برام تنگ بشه... .

 

 

آرزو دارم خورشید رهایت نکند...غم صدایت نکند...ظلمت شام سیاهت نکند... و تو را از دل آنکس که تبش در تن توست حضرت دوست جدایت نکند... .

 

 

بر روی بوم زندگی هر چیز می خواهی بکش...زیبا و زشتش پای توست...تقدیر را باور نکن...

تصویر اگر زیبا نبود...نقاش خوبی نیستی... از نو دوباره رسم کن تصویر را باور نکن...

خالق تو را شاد آفرید.... آزاد آزاد آفرید.....پرواز کن تا آرزو...زنجیر را باور نکن... .

 

 

دنبال واژه مباش....کلمات فریبمان می دهند...وقتی اولین حرف الفبا کلاه سرش میرود...فاتحه ی بقیه حروف را باید خواند... .

 

 

خیاط خوبی ست خدا.... اما دل مرا به عمد یا سهو... نمی دانم...شاید بی هوا...تنگ به سینه ام کوک زد... .

 

 

یاد کن گاهی مرا.... من همان که اگر ساعتی بی خبر بودی ازم .... آسمان را به زمین می دوختی... .

 

 

آسمونی رو دوست دارم که بارونش فقط واسه شستن غم های تو بباره.... .

 

 

میدونی مترسک به کلاغ چی گفت؟؟؟هر چقدر دوست داری نوکم بزن ولی تنهام نزار... .

 

 

خدا گوید:تو ای زیبا تر از خورشید... زیبایم....تو ای والا تر از مهمان... دنیایم...شروع کن... یک قدم با تو... تمام گام های مانده اش با من... .

 

 

دلتنگی....حس نبودن کسی است که تمام وجودت یکباره تمنای بودنش را می کند... .

 

 

تو را نه عاشقانه و نه عاقلانه و نه حتی عاجزانه...که تو را عادلانه در آغوش می کشم....عدل مگر نه آن است که هر چیز جای خود باشد...؟؟

 

 

اعتبار آدم ها به حضورشان نیست...به دلهوره ایست که در نبودشان ایجاد می شود... .

 

 با توجه:این دکلمه رو خودم گفتم...

اینجا ... بین من و فریاد و سکوت ... حرفی ست برای گفتن ... گفتنی هایی که گوشی نمی یابند ... حرفی ست از جنس سکوت ... سکوتی که در گلویم دست و پا می زند ... اما چه سود ... کسی اینجا نیست که از این قفس رهایش کند ... تا چون فریادی در آسمان محو شود ... یا صوتی که در دل کوه غوغا کند ... اینجا نمان ... اینجا جای کبوتر ها نیست ... برو و بگذار بمیرد ... اینجا همه عادت دارند ... من و فریاد و سکوت ... آری ...  همه عادت دارند ... به مرگ آرزو .... .

 

نوشته شده در سه شنبه 1390/05/04ساعت 8 PM توسط nafiseh| |

سلام بچه ها این پست رو گذاشتم که نظرتونو درباره ی اسم وب بگید..... .... ... .. .

مثه همیشه... دوسمتون دارم.... فدای همتون... .

 

(دوستای گلم...نظر دادن برای این پست بستست... شما می تونید نظرای دوستان رو بخونید.)

نوشته شده در سه شنبه 1390/05/04ساعت 8 PM توسط nafiseh| |

منتظر هستم زیرا می دانم تو به سوی من بازخواهی گشت.با همه قدرت خود این انتظار تلخ را تحمل خواهم کرد.زیرا می دانم اگر جسم تو مراجعت نکند قلب و روحت به سوی من به سوی عشق ابدی و جاودانش خواهد شتافت.

قلبی که خاطره ها و خوشی ها و نگاه ها برای ابد درآن مدفون است و با هر ضربان خود آنها را نیز به حرکت در می آورد.

منتظر هستم و در هر بهار و هر تابستان در هر گوشه و کنار انتظار می کشم. تا آن کسانیکه عاقبت دل خود را از تو پس خواهند گرفت کم کم از تو دور شوند و گرد و غبار از خاطراتت کنار رود.

و به یاد من و گذشته من بیفتی و به یاد عهدها و پیمانها و شبها. به یاد شبهای مهتابی در میان قایق ها که صدای ضربان قلب های ما با صدای پاروهای قایقران پیر در هم می آمیخت و ما را به آینده روشن امیدوار می ساخت.

انتظار می کشم و به آنها لبخند پیروزمندانه ای که از این جدایی ما بر لب می آوردند می گویم :

من هنوز منتظرم زیرا روح و جسم او متعلق به من است.

من هنوز منتظرم زیرا چشمان او به جز دیدگان من کسی دیگر را نمی بیند.

منتظرم چون که حتی مرگ هم نمی تواند ما را از هم جدا کند. زیرا هنوز قلبهای ما با خاطرات گذشته همچنان با یک آهنگ موزون می تپد.

 

                 

                           

نوشته شده در یکشنبه 1390/04/12ساعت 9 PM توسط nafiseh| |

روزگار سیاه و سرده

وقتی که از تو نشون نیست

پله ها فرو می ریزن

گریزی به آسمون نیست

 

چشای ستاره خاموش

آسمون دوباره خوابه

ترانه رنگی نداره

که به واژه ها بتابه

 

توی آلبوم شب من,دیگه عاشقونه ای نیست

برای گریه نکردن,دیگه هیچ بهونه ای نیست

 

ای ستاره ی شب من

شب من بی تو سیاهه

مثه خاموشی آینه

مثه ظلمت یه چاهه

 

منه تنها,منه بی تو

بعد از این همیشه هق هق

بی تو من مرثیه خونم

با دلی عاشق عاشق

 

توی آلبوم شب من,دیگه عاشقونه ای نیست

برای گریه نکردن,دیگه هیچ بهونه ای نیست.

 

                                            

نوشته شده در پنجشنبه 1390/03/26ساعت 3 PM توسط nafiseh| |


Design By : Night Skin



كد ماوس